«اصالت و نوآوری» تنها چیزی است که ذهنهای مقلد و غیرخلاق نمیتوانند فایدهاش را درک کنند.
«اصالت و نوآوری» تنها چیزی است که ذهنهای مقلد و غیرخلاق نمیتوانند فایدهاش را درک کنند.
آنکس که تنها یک سوی قضیه و دیدگاه خود را میشناسد، دانشِ اندکی درباره همان هم دارد!
هوش همانند همسر است، تخیل معشوقه است، و حافظه خدمتکار!
آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
هنگامی که انسانها حق و امتیازِ «اندیشیدن» را واگذار کنند، آخرین سایهٔ آزادی نیز از افق رخت برخواهد بست.
«عقل» تنها از خویشتن فرمان میبرد؛ و «جهالت» تسلیمِ هر آن چیزی میشود که به او دیکته شود!
این آگاهی انسانها نیست که هستیشان را تعیین میکند، بلکه برعکس، هستیِ اجتماعی آنان است که آگاهیشان را شکل میدهد.
پاندولِ ذهن میان «معنا» و «بیمعنایی» نوسان میکند، نه میان درست و نادرست.
هیچ واقعیتی وجود ندارد، تنها تفسیرها وجود دارند.
خطری که جامعه را تهدید میکند فقط از دست رفتن جان نیست، بلکه نابودی امکان تفکر مستقل و تحریف حافظه جمعی است.
من اشیاء را آنگونه که «میاندیشم» نقاشی میکنم، نه آنگونه که «میبینم»!
هر آنچه میشنویم یک دیدگاه است، نه یک واقعیت. هر آنچه میبینیم یک زاویه دید است، نه تمامِ حقیقت.